تبليغاتX
Aman Hakim's Facebook profile روزنوشته های سیدامان الله حکیم
استعفا جمعه پانزدهم خرداد 1388 20:29

با سلام و وقت بخیر

بدینوسله خداحافظی زودهنگام و همیشه گی خود را از دنیای هک به همه دوستان علل خصوص دوستان عزیزم در گروه امنیتی آشیانه اعلام میدارم. اگر قرار باشد روزی مجدد به این کار روی بیاورم بعنوان مسئول امنیتی یک سرور خواهم بود. به امید موفقیت

نوشته شده توسط امان  | لینک ثابت |

-.-.-.-.-.-.-.-.-.-..--..-.-. دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 9:20
سلام. دیشب دوباره خاطرات تلخ سالهای پیشم زنده شد. خاطراتی که مسیر زندگی ام را عوض کرد. ولش کن . فقط خواستم چیزی نوشته باشم

همین...

نوشته شده توسط امان  | لینک ثابت |

و شاید دیگر هیچ یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 9:50
سلام. مدتهاست که ننوشته ام. انگار دلم را هم فراموش کرده ام . به قول ماریا ادما گاهی اونقدر دلشون برای خدا تنگ میشه که دوست دارند از ته دل فریاد بزنن.

اما مگه میشه؟ مگر میشه آدم بره توی خیابون هی عربده بزنه؟ نمیگن طرف زده به سرش؟ همیشه گفتم عاقل ترین آدمها اونهایی هستند که ما بهشون میگیم دیونه. دلم خیلی تنگه. دل تنگ کسی نیستم. فقط دلم تنگه.

نمیدونم آلبوم جدید بنیامین رو کسی گوش داده یا نه. اگر بخواهیم چیزی از توش دربیاریم بهترین آهنگهاش ، آهن

های 1 و 8 است. خیلی قشنگه

پرته به تو حواسمو...

نوشته شده توسط امان  | لینک ثابت |

دندانپزشک پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388 10:22

سلام.

دیشب پس از چند ماه مبارزه بی امان با دندانهای عزیزم بالاخره تسلیم دکتر شدم و رفتم دندانپزشک و ای کاش نمی رفتم. همین الانش که دارم با اینجا مطلب می نویسم نصف صورتم تو کما رفته! بیچاره دکتر هر چی بی حسی میزد انگار داشت آب خنک تزریق میکرد. فعلا که دست به نقد عصب کشی کرد و پانسمان و گفت برو تا یکشنبه که پرش کنم. دیشب یکی از بدترین شبهای عمرم بود. اینقدر درد کشیدم که خدا میدونه. اینکه میگن خدا نصیب دشمن هم نکنه همینه. به قول مسعود شصتچی مادر جان!

برو بچه های عزیز وبلاگی من کمی سرم شلوغ شده و کمتر میرسم بیام. زمان زیادی را به اینوستمنتم گذاشتم و لذا ممکنه دیر به دیر بیام. اما همیشه به یادتون هستم

نوشته شده توسط امان  | لینک ثابت |

lمشهد نامه سه شنبه هجدهم فروردین 1388 20:51

سلام.

امروز دومین روزی است که از مشهد برگشتم اهواز. چه قدر هوا گرم شده اهواز. فرصت نشد که بیام و مختصری از سفرنامه ام را بگم. سفر را از پرواز مهرآباد - مشهد میگم و جا داره همین جا از بوف بینای عزیزکه 3-4 ساعتی توی مهرآباد تنهایی منو پر کرد تشکر کنم

این سفر مشهد من با فرود اضطراری بوئینگ 727 شرکت ایران ایر شروع شد! قابل توجه دوستان که نزدیک بود بی امان بشن! خلاصه به هر مکافاتی بود پاهامون به زمین سفت دوباره رسید. سفرم را با زیارت آقا امام رضا و بعد از اون ، شبش به اتفاق اقوام عزیز رفتیم یک رستوران چینی به نام مارینا و چه زهر ماری بود این مارینا! داشت حالم به هم میخورد. این چینی ها هم به جز کلم هیچی که کوفت نمیکنن. نمیدونید چه شب تاریخی رو به صبح رسوندم.

صیح کله سحر هم رفتم سفارت و تحویل کار و بعد از اون دیدار یکی از دوستان عزیزم. اونجا بود که فهمیدم گذر  زود زمان یعنی چی! بعد از رفع زحمت از اونجا دوباره رفتم و حرم و ...

استارت کار سرمایه گذاری مشهد را هم با موفقیت زدیم و بعد از اون هم پرواز 2 ساعته با این توپولوف های لعنتی به اهواز. آخ که وقتی میشینم تو این زهر ماری ها بعدش باید برم فیزیوتراپی! بس که تنگ هستن

اما...

اما توی این سفر بود که شیرین ترین نسکافه تلخ زندگی ام راخوردم.

توی این سفر بود خوش بو ترین خیار دنیا من خوردم

دلچسب ترین میلک شیک دنیا را من خوردم

البته سرما هم خوردم!

قراره یکی از دوستای خوبم همکارم بشه توی سرمایه گذاری. آخ که اگه بشه چی میشه

زیاد حرف زدم. دوستتون دارم بای

نوشته شده توسط امان  | لینک ثابت |

بازگشت از مشهد شنبه پانزدهم فروردین 1388 17:7

سلام. بالاخره سفر مشهد ما هم به پایان رسید

با خاطرات خوش زیارت حضرت رضا و دوستان و اقوام. همچنین بسیار خوب توانستم کار سرمایه گذاری در مشهد را هم آغاز کنم. جای همه شما خالی بود.

انشاله پست بعدی را در اهواز خواهم نوشت

نوشته شده توسط امان  | لینک ثابت |

اولین پست 88 جمعه هفتم فروردین 1388 19:9

سلام. سال جدید خورشیدی و عید باستانی نوروز را مجددا خدمت همه دوستان و بازدیدکنندگان عزیز تبریک می گویم. امیدوارم سالی پر از موفقیت داشته باشید.

هفته اول نوروز امسال من خیلی شلوغ بود و تصادف عید نوروز با عروسی پسر خاله ام سبب شد تا حسابی مشغول کارها باشیم وقتی آخر شب فرصتی برای مطالعه و کارهای شبکه ای داشتم اینقدر خسته بودم که به زور مطالعه میکردم دیگه چه برسه به اینکه بخوام مطلبی هم توی وب بنویسم.

این هفته که در راه است احتمالا باید به ماموریت بروم. این ماموریت از معدود ماموریت هایی است که دوست دارم بروم. چون هم فال است و هم تماشا. هم یکی از دوستان عزیزم را میخواهم ببینم و هم میخواهم کار جدیدی که در زمینه سرمایه گذاری آغاز کرده ام را در مشهد استارت بزنم. حالا کار چیه و چه قدر سود دارد خیلی مفصل است. فقط همین را بگم که درآمدی که در دو هفته کار در این بیزنس داشته ام و دارم دو برابر در آمد کل کارم در شرکت خودم است. دوست داشتید بدونید کار چیه ایمیل بزنید شماره میدهم با هم  صحبت میکنیم. ضمن اینکه من ماموریتم مشهد است و اگر کسی از مشهد خواست منو ببینه میتونه هماهنگ کنه.

یک دوست عزیزی در اهواز پیدا کردم بنام محسن که برادر یکی از دوستان است. هنوز موفق نشدم باهاش صحبت کنم و ببینمش. اما میخوام برم پیشش.

خب دیگه خیلی حرف زدم. انشالله دوباره میام. فعلا یا علی

نوشته شده توسط امان  | لینک ثابت |

آخرین پست 87 پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 16:53

سلام. این آخرین پست وبلاگ من در سال جدید است. نمی خواهم این آخرین پست کلیشه ای و با تبریک سال نو باشد. دوست دارم ضمن تبریک سال جدید خداوند را یه خاطر همه خوبی ها و الطافش در سالی که تنها چند ساعتی از آن باقی نمانده تشکر کنم

خدایا از تو ممنونم

ممنونم که سعادت دادی در عزای مادر سادات افتخار نوکری داشته باشم

ممنونم که در سختی امتحانات پایان ترم خرداد کنارم بودی

ممنونم که در دوره کار آموزی مرا با دوستان جدید آشنا و با آشنایان قدیمی دوست کردی

ممنونم که سعادت دادی ماه رمضان را با تمام گرمای خوزستان روزه گیر تو باشم

ممنونم که شبهای قدر را از من نگرفتی و سعادت آنکه قرآن بالای سرم باشد را از من نگرفتی

ممنونم که عید فطر را در جایی قرارم دادی که دوست داشتم

ممنونم به خاطر همه دوستان خوبی که در این سال جدید به من عطا کردی

ممنوم به خاطر تک تک آیه هایی که اجازه خواندنشان را به من دادی

ممنوم به خاطر تک تک رکعت های نمازی که از من قبول کردی

ممنونم به خاطر سعادت نوکری ۱۰ شب اول محرم و ۱۰ شب آخر صفر

و ممنونم به خاطر....

تا سال آینده و اولین پست ۸۸ خداوند نگهدارتان

نوشته شده توسط امان  | لینک ثابت |

خانه تکانی جمعه بیست و سوم اسفند 1387 16:56

آخ گردنم ! وای کمرم ! آخه این چه وضعشه. بابا ما اگر عید نخواهیم باید کی رو ببینیم؟! دهنم سرویس شد رفت پی کارش. یه روز جمعه را خواستیم لالا بفرماییم که با شیپور امان پاشو لنگ ظهر کلی کار داریم از خواب ناز بیدار شدم. آخه یکی نیست به مامان من بگه قربون اون اخمت بشم ساعت 8 صبح روز جمعه چه شباهتی به لنگ ظهر داره آخه؟ بخدا شیشه ها را کامل تمیز کردم و الیته در این راه گردن مبارک هم به نابودی کامل رفت. یکی به من بگه هفته ای دو بار تا خانم میان کمک مامان من دیگه این وسط من بیچاره چرا باید بشورم بپزم بسابم. امروز شدم کوزت خونه. از مرد بودن خودم شرمنده شدم. البته اتاق خودم را همیشه مرتب میکنم اما دیگه زور بقیه جاها راهم ....

صد رحمت به روزهای کاری. فردا ساعت 6 صبح میرم شرکت و یه دل سیر اونجا میخوابم!!!!


حالا اینها را گفتم آقایون محترم شاخ نشوند لطفا. پا به پای خانم ها بشورید و بپزید و بسابید


نوشته شده توسط امان  | لینک ثابت |

صبح یکشنبه هجدهم اسفند 1387 6:26

سلام. این یکی دو هفته اخیر خیابان ها ی شهر ما  خیلی شلوغ شده. همه در تکاپو و تلاطم هستند برای خرید عید. محل شرکت من هم دریکی از خیابانهای اصلی شهر است. لذا هر روز این شلوغی را لمس میکنم. دیدن بچه هایی که هنوز وارد مغازه نشده اند اما دارند با مادر چانه میزنند که لبایم فلان رنگ باشه یا نباشه. یا دخترکانی که با حسرت به آکواریم پر از ماهی های قرمز نگاه میکنند و فعا براشون نمیگیرند چون معتقدند خواهند مرد. به قول یکی از دوستان ماه اسفند در واقع ماه طلوع است. ماه شروع و تکاپو. امیدوارم عید تک تک شما عزیزان زیبا باشه  هر روزتان نوروز باشه

نوشته شده توسط امان  | لینک ثابت |